![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان
من فردا صبح راهی مشهد هستم دعا گوی همه شما دوستان عزیز هستم بر نگشتیم حلال کنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:4 توسط دوست تو |
|
|
عشق نميپرسه تو كي هستي؟عشق فقط ميگه: تو مال مني عشق نميپرسه اهل كجايي؟فقط ميگه: توي قلب من زندگي ميكني عشق نميپرسه چيكار ميكني؟فقط ميگه: باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته عشق نميپرسه چرا دور هستي؟فقط ميگه: هميشه با مني عشق نميپرسه دوستم داري؟فقط ميگه: دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:43 توسط دوست تو |
|
|
حالی است مرا که که عشق تعبیرش کن رنج خوش و درد شاد تفصیرش کن خواهی که به کنه حال ما پی ببری اهی زجگر برار و تصویرش کن حالی است مرا که عاشقانش دانند دانند بلاکشان و عشقش خوانند این درد و بلا نصیب هر کس نشود ان را که شود سلامتش بستانند حالی است مرا که استخوانم سوزد سرمایه عمر و نقد جانم سوزد جز عشق چه نام دارد این اتش سرخ؟ دانم به یقین که خان و مانم سوزد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:3 توسط دوست تو |
|
|
سلام این اخرین اپ هست که توی سال 1385 انجام میدم من بعد 13 فروردین میام . ملی میام و نظرای قشنگتون می خونم عید پیشاپیش تبریک میگم . امیدوارم سالی بهتر از 85 داشته باشید. زمان تحویل سال دعا یادتون نره. خدا نگهدارتون تا سال دیگه. خوشا روزی به امید دیدنت نشستن به چشمانت دخیل عشق بستن خوشا در زیر باران گریه کردن و تنها با خدا در هم شکستن خوشا در ارزویت جان سپردن خوشا از دوریت ارام مردن خوشا با یاد عشق نازنینت جهان را با غمش از یاد بردن خوشا چشمان نازت را ربودن خوشا هر روز در یاد تو بودن خوشا دل را به عشقت تکیه دادن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:12 توسط دوست تو |
|
|
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افراز که از سرو کنی ازادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس تا بخاک در اصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که برگرداند روی من از ان روز که در بند توام ازادم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:45 توسط دوست تو |
|
|
سلام اول عذر خواهی کنم به خاطر اینکه چند وقت که اپ نکردم امروز یک متن میخوام بنویسم در مورد دوستی از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران فکر کنم بشناسیدش نویسنده ی معروفی هست حتما کتابهاش بخونید. ضرر نمیکنید دوستی و انگاه جوانی گفتای حکیم مهربان از دوستی سخن بگوی. پیامبر گفت:دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است. مزرعه ی شماست که در ان با عشق دانه می کارید و با شکر درو می کنید. سفره ی طعام و اتشدان شماست. زیرا با گرسنگی نزد او می ایید و در کنارش ارامش می جویید. وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید شما را نه هراسان باشد که گویید "چنین نیست" و نه دریغ باشدکه گوید "اری چنین است". و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به اوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در اقلیم دوستی همه ی اندیشه ها همه ی ارزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می ایند و میان دو دوست تقسیم می شوند با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجذ. وقتی از دوست جدا می شوید به دل غمی راه نمی دهید زیرا انچه را که شمادر او بیش از همه چیز دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه می کند چنانکه کوهنوردوقتی از دشت به کوه می نگردانرا بهتر می بیند. و خوشتر انکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر انکه روح شما ژرفترو عظیم تر می شود. زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشقباشد به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که ادمی می گسترد ودران صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد و بگذار بهترین بخش هستی تو از ان دوستت باشد. زیرا اگر دوست را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت با او بر باد دهی بهره ان دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن(نه برای کشتن) زیرا دوست برای ان است نیاز تو را بر اورد نه تهی بودنت را پر کند. و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر. زیرا ذر شبنم نکته های ظریف و کوچک دل ادمی را صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 18:1 توسط دوست تو |
|
|
داستان عشق و دیوانگی زمانهای قدیم وقتی هنوزپای شر به زمین نرسیده بود و فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند(زکاوت) گفت:بیا یید بازی کنیم مثلا قایم باشک! (دیوانگی ) فریاد زد: اره قبوله من چشم می زارم!چون کسی نمی خواست دنبال (دیوانگی) بگرده همه قبول کردند.(دیوانگی) چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن:(یک....دو....سه...)همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.(نظافت)خودش را به شاخ ماه اویزان کرد.(خیانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)به میان ابرها رفت و (هوس) به مرکز زمین رهسپار شد.(دروغ)که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت! (طعم) داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.(حسادت)هم رفت داخل یک چاه عمیق. ارام ارام همه پنهان شده بودند و(دیوانگی)همچنان می شمرد:هفتاد و سه...هفتاد و چهار...!اما ( عشق)هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخته.(دیوانگی)داشت به عدد 100 می رسید که عشق پرید وسط یک دسته گل رز و ارام نشست.دوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام...همان اول کار تنبلی را پیدا کرد.تنبلی اصلا تلاشنکرده بود تا پنهان شود!بعد هم نظافت را پیدا کرد و خلاصه سپس نوبت به دیگران رسید اما از عشق خبری نبود.دیوانگی دیگر خسته شده بود که (حسادت)حسودی اش گرفت و ارام در گوش او گفت:(عشق)پیش کل رز مخفی شده!دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند و انرا با قدرت به داخل گلهای رز فرو برد.صدای ناله ای بلند شد(عشق) از پشت شاخه ها بیرون امد دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و از میان انگشتهایش خون می چکید.شاخه درخت چشمهای (عشق)را کور کرده بود.دیوانگی که بد جوری ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چیکار کنم؟چطور می تونم جبران کنم؟عشق جواب داد:مهم نیستدوست من تو دیگه کاری نمی تونی بکنی فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یا من باش همه جا همراهم باش تا اه را گم نکنم. و از همان روز تا همیشه(عشق) و (دیوانگی) همراه یکدیگر به احساس تمام ادمهای عاشق پیشه سرک می کشند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:41 توسط دوست تو |
|
|
سلام دوستان خوب هستید؟ مطمئنن میدونید که 1 هفته ی دیگه ولنتاین هست(روز عشاق) مصادف با 14 فوریه. هدیه هاتون اماده کردید؟ چی خریدید؟ برای کی خریدید؟راستش بگید امیروارم تمام عاشقها به هم برسن تا حالا شده شب قبل از ولنتاین برید بیرون؟از من یه نصیحت به شما نرید بیرون بهتره .سعی کنید 1 هفته قبل از ولنتاین برید خرید کنید مخصوصا الان که همه دارن خرید عید میکنن حالا داستان بالا رو که در مورد عشق هست بخونید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 17:40 توسط دوست تو |
|
|
سلام دوستان یه مدت پیش حدود 15 روز مونده به محرم خوابی دیدم . خواب امام حسین(ع) دیدم توی روز عاشورا . دستش روی سرم کشید.شاید باور نکنید و به خودتون بگید مگه الکیه که ادم خواب امامان رو ببینه؟ ولی من دیدم.از همون روز منتظر یه اتفاق توی روز عاشورا بودم خوب و بدش نمی دونستم فقط منتظر بودم. که اتفاق هم افتاد ولی اتفاق خیلی بد. اونم اینکه شب عاشورا خبر مرگ یکی از دوستام دادن.امسال عاشورا پیش ما نبود . حتما توی بهشت پیش امام حسین بوده؟ شاید سال دیگه من هم برای عاشورا نباشم اطرافیان دلداری میدن میگن گریه نکن درک نمیکنن . تا حالا دوستشون از دست ندادن ببینن چه جوری هست؟ دوستان برای شادی روحش فاتحه بفرستید. ممنون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:50 توسط دوست تو |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:4 توسط دوست تو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|